گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما
حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما
جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل ما
يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل ما
لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

پریشانم
چه میخواهی تو از جانم!؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی!؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی!؟
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
یا گناهی است که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق وملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویش اندیش که من
ترک جان دادم و ازین پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم
تا به آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم![]()
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ایی
همچنان در غتچه و آشوب و استیلای عشق
در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده ایی
هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ایی
آن چنان رویت نمی باید که با بیچارگان
در میان آری حدیثی در میان افکنده ایی
هیچ نقاشی نمیبیند که نقشی بر کند
وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ایی
ای دریغم میکشد کافکنده ایی اوصاف خویش
در زبان عام و خاصان از زبان افکنده ایی
حاکمی بر زیر دستان هر چه فرمایی رواست
پنجه ی زور آزما با ناتوان افکنده ایی
چون صدف امید میدارم که لوء لوءیی شود
قطره ایی کز ابر لطفم در دهان افکنده ایی
سر به خدمت می نههدم چون بدیدم نیک باز
چون سر سعدی بسی بر استان افکنده ایی
سعدی شیرازی غزل ۵۰
این شعرو به مناسبت تولد دوست گلم نوشتم
هر کی اومد خوند تولدشو تبریک بگه![]()
|
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین) در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. |
امروز دیگه باید سفر کنم برای شناخت
میخام برم تا بشناسم
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفته ست بر وی به سرانجامی
ردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گلندامی
سروری بر لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی بر لب بامی
روزی سر من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعا گویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی
سعدی گفت اینا رو من نگفتم

