ایشون که از نظر بار علمی درک و فهمشون بالاست این شعرو که از خانم پروین اعتصامی هستش بهم معرفی کردن
منم چون به معانی اون دقت کردم و برام خیلی پند آموز بود نوشتمش اینجا.یا علی
لطف حق
مادر موسي چو موسي را به نيل
در فكند از گفته رب جليل
خود زساحل كرد با حسرت نگاه
گفت كاي فرزند خرد بي گناه
گر فراموشت كند لطف خداي
چون رهي زين كشتي بي ناخداي ؟
گر نيارد ايزد پاكت به يا د
آب ؛ خاكت را دهد ناگه به باد
وحي آمد كاين چه فكر باطل است ؟
رهرو ما اينك اند منزل است
پرده شك را بر انداز از ميان
تا ببيني سود كردي يا زيان
ما گرفتيم آنچه را انداختي
دست حق را ديدي و نشناختي
در تو تنها عشق و مهر مادري است
شيوه ما عدل و بنده پروري است
نيست بازي كار حق ؛ خود را مباز
آنچه برديم از تو ؛ باز آريم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دايه اش سيلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغيان مي كنند
آنچه مي گوييم ما ؛ آن مي كنند
ما به دريا حكم طوفان مي دهيم
ما به سيل و موج فرمان مي دهيم
نسبت نسيان به ذات حق مده
بار كفر است اين ؛ به دوش خود منه
به كه بر گردي ؛ به ما بسپاري اش
كي تو از ما دوست تر مي داري اش ؟
نقش هستي ؛ نقشي از ايوان ماست
خاك و باد و آب ؛ سرگردان ماست
قطره اي گز جويباري مي رود
از پي انجام كاري مي رود
ما بسي گم گشته باز آورده ايم
ما بسي بي توشه را پروده ايم
ميهمان ماست ، هر كس بينواست
آشنا با ماست ، چون بي آشناست
مابخوانيم ، ار چه ما را رد كنند
عيب پوشي ها كنيم ار بد كنند
سوزن ما دوخت ، هر جا هر چه دوخت
زآتش ما سوخت ، هر شمعي كه سوخت
كشتي اي زآسيب موجي هولناك
رفت وقتي سوي غرقاب هلاك
تند بادي كرد سيرش را تباه
روزگار اهل كشتي شد سياه
طاقتي در لنگر و سكان نماند
قوتي در دست كشتيبان نماند
ناخدايان را كياست اندكي است
ناخداي كشتي امكان ، يكي است
تندها را تار وپود از هم گسيخت
موج از هرجا كه راهي يافت ، ريخت
هرچه بود از مال ومردم ، آب برد
زان گروه رفته ، طفلي ماند خرد
طفل مشكين چون كبوتر پرگرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول وهله ، چون طومار كرد
تند باد انديشه پيكار كرد
بحر را گفتم ، دگر طوفان مكن
اين بناي شوق را ويران مكن
در ميان مستمندان فرق نيست
اين غريق خرد ، بهر غرق نيست
صخره را گفتم ، مكن با او ستيز
قطره را گفتم ، بدان جانب مريز
امر دادم باد را كآن شير خوار
گيرد از دريا ، گذارد در كنار
سنگ را گفتم ، به زيرش نرم شو
برف را گفتم كه آب گرم شو
صبح را گفتم ، به رويش خنده كن
نور را گفتم ، دلش را زنده كن
لاله را گفتم كه نزديكش بروي
ژاله را گفتم كه رخسارش بشوي
خار را گفتم كه خلخالش مكن
ما را گفتم كه طفلك را مزن
رنج را گفتم كه صبرش اندك است
اشك را گفتم ، مكاهش ، كودك است
گرگ را گفتم ، تن خردش مدر
دزد را گفتم ، گلو بندش مبر
بخت را گفتم ، جهانداريش ده
هوش را گفتم كه هشياريش ده
تيرگيها را نمودم روشني
ترسها را جمله كردم ايمني
ايمني ديدند و نا ايمن شدند
دوستي كردم ، مرا دشمن شدند
كارها كردند ، اما پست و زشت
ساختند آيينه ها ، اما زخشت
تا كه خود بشناختند از راه ، چاه
چاهها كندند مردم را به راه
روشنيها خواستند ، اما زدود
قصرها افراشتند ، اما به رود
قصه ها گفتند ، بي اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبريز كردند از فساد
رشته ها رشتند در دوك عناد
درسها خواندند ، اما درس عار
اسبها راندند ، اما بي فسار
ديوها كردند دربان و وكيل
در چه محضر ! محضر حي جليل
سجده ها كردند بر هر سنگ و خاك
در چه معبد ! معبد يزدان پاك
رهنمون گشتند در تيه ضلال
توشه ها بردند از وزر و وبال
از تنور خود پسندي شد بلند
شعله كردارهاي ناپسند
وارهانديم آن غريق بينوا
تا رهيد از مرگ ، شد صيد هوي
آخر آن نور تجلي دود شد
آن يتيم بي گنه ، نمرود شد
رزمجويي كرد با چون من كسي
خواست ياري از عقاب و كركسي
كردمش با مهربانيها بزرگ
شد بزرگ و تيره دل تر شد زگرگ
برق عجب ، آتش بسي افروخته
وز شراري ، خانمانها سوخته
خواست تا لاف خداوندي زند
برج وباروي خدا را بشكند
راي بد زد ، گشت پست و تيره راي
سركشي كرد و فكنديمش زپاي
پشه اي را حكم فرمودم كه خيز
خاكش اندر ديده خود بين بريز
تا نماند باد عجبش در دماغ
تيرگي را نام نگذارد چراغ
ما كه دشمن را چنين مي پروريم
دوستان را از نظر چون مي بريم ؟
آن كه با نمرود اين احسان كند
ظلم كي با موسي عمران كند ؟
اين سخن پروين نه از روي هواست
هر کجابنگري نوري است زانوار خداست
گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما
حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما
جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل ما
يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل ما
لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

پریشانم
چه میخواهی تو از جانم!؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی!؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی!؟
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
یا گناهی است که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق وملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویش اندیش که من
ترک جان دادم و ازین پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم
تا به آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم![]()
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ایی
همچنان در غتچه و آشوب و استیلای عشق
در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده ایی
هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ایی
آن چنان رویت نمی باید که با بیچارگان
در میان آری حدیثی در میان افکنده ایی
هیچ نقاشی نمیبیند که نقشی بر کند
وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ایی
ای دریغم میکشد کافکنده ایی اوصاف خویش
در زبان عام و خاصان از زبان افکنده ایی
حاکمی بر زیر دستان هر چه فرمایی رواست
پنجه ی زور آزما با ناتوان افکنده ایی
چون صدف امید میدارم که لوء لوءیی شود
قطره ایی کز ابر لطفم در دهان افکنده ایی
سر به خدمت می نههدم چون بدیدم نیک باز
چون سر سعدی بسی بر استان افکنده ایی
سعدی شیرازی غزل ۵۰
این شعرو به مناسبت تولد دوست گلم نوشتم
هر کی اومد خوند تولدشو تبریک بگه![]()
|
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین) در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. |

