تبليغاتX
نا گفته های دل



گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما      غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما

حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست     پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما

جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست     لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل ما

يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا     يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل ما

لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر     از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:36 توسط حسین بکتاشیان |



خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم!؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟
خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:14 توسط حسین بکتاشیان |



 از تو می پرسم دوست؟ چه خبر از دل من؟ كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من تو شكیبا بی شكیبم كردی بنگر انقدر غریبم كردی كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان. باز هم می گویی؛ جای پای امید مژده پایانی نیك باشد شاید. باز هم می گویی؛كه همینها باید باز هم می گویی؛كه نباشد هر حرف از برای گفتن و نباشد هر جا؛ از برای رفتن. انجمادم را باز متهم می سازی؛ مجمر صبر دل تا لبالب پر شد این تلاطم اخر سر به طغیان گذاشت و خروشم از ركودم پرسید: تو چرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟ و من از تو می پرسم ای دوس
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:31 توسط حسین بکتاشیان |



عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم

یا گناهی است که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بی خبری

غم دل با تو نگویم که ندانی دردم

ای که پندم دهی از عشق وملامت گویی

تو نبودی که من این جام محبت خوردم

تو برو مصلحت خویش اندیش که من

ترک جان دادم و ازین پیش که دل بسپردم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم

و گر این عهد به پایان نبرم نامردم

من که روی از همه عالم به وصالت

شرط انصاف نباشد که بمانی فردم

خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم

تا به آن دامن عصمت ننشیند گردم

روز دیوان جزا دست من و دامن تو

تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

                                                                           

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:25 توسط حسین بکتاشیان |



اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمی خواهم که درست باشم و اگر زندگی کردن بدون تو درست است، من می خواهم برای بقیه زندگیم در اشتباه باشم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:17 توسط حسین بکتاشیان |



اگرمعجزه ای رخ بدهد وزمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم داد چشم هایم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم : می دانی چرا ؟ می ترسم یك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببینم و یك عمر گرفتارت شوم !! تقدیم به بهترینم كسی كه مثل هیچكس نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:15 توسط حسین بکتاشیان |



استین در روی و نقشی در میان افکنده ایی

خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ایی

 همچنان در غتچه و آشوب و استیلای عشق

 در   نهاد   بلبل   فریاد   خوان   افکنده ایی

هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهند

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ایی

آن چنان رویت نمی باید که با بیچارگان

در میان آری حدیثی در میان افکنده ایی

هیچ نقاشی نمیبیند که نقشی بر کند

وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ایی

ای دریغم میکشد کافکنده ایی اوصاف خویش

در زبان عام و خاصان از زبان افکنده ایی

حاکمی بر زیر دستان هر چه فرمایی رواست

پنجه ی  زور  آزما  با  ناتوان  افکنده ایی

چون صدف امید میدارم که لوء لوءیی شود

قطره ایی کز ابر لطفم در دهان افکنده ایی

سر به خدمت می نههدم چون بدیدم نیک باز

چون سر سعدی بسی بر استان افکنده ایی

                                                                      سعدی شیرازی غزل ۵۰


این شعرو به مناسبت تولد دوست گلم نوشتم

                                                                              هر کی اومد خوند تولدشو تبریک بگه

 

 

                                      

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:11 توسط حسین بکتاشیان |



دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:49 توسط حسین بکتاشیان |



چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین) در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حركت كردند. بدیهی است كه آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر یك به نوبه خود با تلاش فراوان می كوشید تا مسیر مسابقه را طی كرده و برنده مدال پارالمپیك شود.
ناگهان در بین راه مچ پای یكی از شركت كنندگان پیچ خورد . این دختر یكی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
یكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسكین میده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها كف زدند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:54 توسط حسین بکتاشیان |



سلام

امروز دیگه باید سفر کنم برای شناخت

میخام برم تا بشناسم

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

گر پیر مناجات است ور رند خراباتی

هر کس قلمی رفته ست بر وی به سرانجامی

ردا که خلایق را دیوان جزا باشد

هر کس عملی دارد من گوش به انعامی

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم

تو عشق گلی داری من عشق گلندامی

سروری بر لب جویی گویند چه خوش باشد

آنان که ندیدستند سروی بر لب بامی

روزی سر من بینی قربان سر کویش

وین عید نمیباشد الا به هر ایامی

ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن

آخر ز دعا گویی یاد آر به دشنامی

باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی

ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی

گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما

نومید نباید بود از روشنی بامی

سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی؟

در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی

                                                  سعدی گفت اینا رو من نگفتم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:53 توسط حسین بکتاشیان |